به من چيزي بگو شايد ، هنوزم فرصتي باشه
هنوزم بين ما شايد، يه حس تازه پيداشه
يه راهي رو به من وا كن، تو اين بيراهه بن بست
يه كاري كن براي ما ، اگه مايي هنوزم هست
به من چيزي بگو از عشق ، از اين حالي كه من دارم
من از احساس شك كردن ، به احساس تو بيزارم
تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاري
تو هم شايد نميدوني چه احساسي به من داري
گريزي جز شكستن نيست منم مثل تو مي دونم
نگو بايد بريد از عشق ، نه مي توني نه مي تونم
یه موقع هایی خود آدم میدونه اگه یه تصمیمی رو بگیره، نمیتونه دووم بیاره توش و بالاخره یه جایی میرسه که میبُره. اما چاره ای نداره جز اینکه اون تصمیم رو بگیره. چه دوست داشته باشه چه دوست نداشته باشه. چه بتونه دووم بیاره چه نتونه دووم بیاره.
—
مسیحا:
پپری عزیز بعضی وقتی نمیشه جوابی برای گفته هات داشت
لذا آدم “بای دیفالت” کم میاره