عشق ممنوعه

ای وای

دل دیوونه، ای دل دل دیوونه، تو که تنها نشستی کنج میخونه
توی این شهر پر از تابلوی ممنوعه، عاشقی جرمه واسه عاقل و دیوونه

دل دیوونه
ای وای

دل دیوونه، دلی که خونه، توی زندون تن از عاشقی میخونه
ای جانم، ای جانم مستی و هوشیارم ای جان جانانم دردی و درمانم هی

ای وای از دست یار توبه کردم صد بار صد بار
ای وای توبه خود، من شکستم هر بار هر بار
ای وای از دست یار توبه کردم صد بار صد بار
ای وای توبه خود، من شکستم هر بار هر بار

ای وای

دل دیوونه، ای دل دل دیوونه، تو که تنها نشستی کنج میخونه
توی این شهر پر از تابلوی ممنوعه عاشقی جرمه واسه عاقل و دیوونه

دل دیوونه دل دیوونه دلی که خونه توی زندون تن از عاشقی میخونه
ای جانم ای جانم مستی و هوشیارم ای جان جانانم دردی و درمانم هی

عزیزم رفته

تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی
تو بارون نموندی که دلگیریه این هوارو بفهمی

تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم

تو تنها نموندی که حال دل بیقرارو بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمی

تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من

تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی
پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمی

تو اونی که رفته چی میدونی از غصه جای خالی
من اونم که مونده چی میدونم از قصه بی خیالی

خاطره هامون

بازم خاطره هامون اومد یادم
چه قشنگ بود اون روزا باهم
من، تو، یه گیتار و یه آهنگ
اون شب، باد میزد لای اون موهات
کی تورو قد خودم میخواست
کی تورو قد خودم میخواست …

از اون شبی که تو رفتی من چشام به دره
چقدر ببینم عکساتو که خوابم ببره

از اون شبی که تو رفتی من چشام به دره
آخه مگه چند تا دل تو سینه یه نفره

باز خوابم برد، تو ساحل چشای روشنت
تو فکر خودم ادامه میدمت، بازم میام به دیدنت …

بازم با تو، دوباره دریا رو هوس کردم
کی تورو با کسی عوض کردم، تو نکن از تو دلت پرتم …

از اون شبی که تو رفتی من چشام به دره
چقدر ببینم عکساتو که خوابم ببره

از اون شبی که تو رفتی من چشام به دره
آخه مگه چند تا دل تو سینه یه نفره

بی تو

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم