لالایی

لالا کن دختر زیبای شبنم لالا کن رویه زانویه شقایق
بخواب تا رنگ بی مهری نبینی تو بیداریه که تلخه حقایق

تو مثله التماس من میمونی که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازشهای اون بود که خوابم برد و کوچش رو ندیدم

حالا من موندمو یه کنجه خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده
تلاطمهای امواج جدایی زده کاشونمو صد تکه کرده

دلم میخواست پس از اون خوابه شیرین دیگه چشمم به دنیا وا نمیشد
میونه قلب متروکم نشونی دیگه از خاطره پیدا نمیشه

صدام غمگینه از بس گریه کردم ازم هیچ اسمو هیچ آوازه ای نیست
نمیپرسه کسی هی در چه حالی خبر از آشنای تازه ای نیست

به پروانه صفتها گفته بودم که شمعم میله خاموشیه من نیست
پرنده رو درختم آشیون کن حالا وقت فراموشیه من نیست

تو مثله التماس من میمونی که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازشهای اون بود که خوابم برد و کوچش رو ندیدم

رسم یادگار

نشد با شاخه ها، بغل کنم تو رو
نشد نشد نشد، برو برو برو
اراده داشتم، به دونه کاشتن
که عادتت بدم، به ریشه داشتن
که عادتت بدم، یه گوشه بند شی
به مبتلا شدن، علاقمند شی
نشد که از دلم، جدا کنم تو رو
نشد نشد گلم، برو برو برو
نشد که بی دهن، صدا کنم تو رو
تمام حرف من، برو برو برو

قدیما هر گلی، شناسنامه داشت
تموم می شد و ، بازم ادامه داشت
تو شیشه گلاب، تو شعر شاعرا
تو گل فروشیا، تو جیب عابرا
همون کسا که از، تو باغچه چیدنت
توی خیالشون، ادامه می دنت
نشد که از دلم، جدا کنم تو رو
نشد نشد گلم، برو برو برو

تو داری از خودت، فرار میکنی
داری با ریشه هات، چیکار میکنی
برو برو ولی، به رسم یادگار
شناسنامتو، تو خونه جا بذار

سیزده به در

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدیو هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم

خوشا مرگ

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست