بیمارستان – شمال با یک بلیط(قسمت سوم)


بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب

******
این بار دیگه شب نیست
روزه
ترسشو میزاره کنار
چاقورو میگیره دستش و میره پشت ویلا
اول از ویلا دور میشه
کم کم پشت ویلارو نگاه میکنه
یه دفعه یه چیزی میگه
بامــــــــــــــــــــــــــب
یه اتاقک پشت ویلاست
صدا از اونجاست
کم کم به اتاقکه نزدیک میشه
آرام
ساکت
نفسش در نمیاد
بامــــــــــــــــــــــــــب
یه متر میپره عقب
دوباره نزدیک میشه تا نزدیک اتاقک رسیده
ناگهان از پنجره اتاقک یه کله میاد بیرن
یه کله
ناز
زیبا
مهربون
با یه لبخند قشنگ
با چشمانی پر از محبت
و
دهانی باز برای بوسه
زبانی بیرون از تشنگی
و رنگی قهوه ای

==
صدا از چی بوده
از یک سگ خوشگل
که هم گشنش بوده
و هم تشنش
اول چندتا فحش جانانه نثارش میشه که
…….. نمیشد یه واقی چیزی بزنی
…….. نمیشد یه صدای دیگه در میاوردی
…….. نمیشد اینطوری صدا نمیکردی
آخه فلان …….. فلان شده نمیشد بهم بفهمونی تویی
بعد که میبینه حیوونی از تشنگی نمیتونه واق هم کنه
اول بهش آب میده که میشن دوست جون جونی
چند تا واقش نشون میده که صداش در اومده
به مناسب این دوستی دوتا بسته بیسکوئیت مهمون میشه
و میشن دوستانی خووووب
حالا میشه خوابید
اما الان که خوابم نمیاد
میره لب صاحل
صاحلش واقعا اختصاصی بود
هیچکس نمیتونه بیاد سمتش
مگر یه ولایی که ۴ تا ویلا با این ویلا فاصله واره
یه عالم ماشین بازیه تنهای تنها میکنه
بعد میره که بگرده
زیاد دور نمیشه
یه کم میره شهر تا آدمهارو باز ببینه و بفهمه باز هم تنهای تنهاست
و باید به تنهاییش ادامه بده
اعتراف میکنه که به چیـــــــزی که صاحب ویلا گفت فکر هم کرد ،
در همین لحظه صاحب ویلا زنگ میزنه که شب هم هستین میگه آره
دویاره میپرسه چیزی نمیخواین که میگه نه ممنون
فقط آرامش
===
میاد ویلا
امشب خیلی سرده
یکم هم دردش زیاد شده
توی ویلا هم کمی بارون میباره و بعد میخواد بخوابه
جاشو میاندازه که بخوابه
دوباره صدا میاد

اینبار به جای صدای
بامــــــــــــــــــــــــــب
صدای وااااااااااااااااااق میاد
چی میگی رفیق
وااااااااااااااااااق
چیه تو هم تنهایی
وااااااااااااااااااق
چیه تو هم کسیرو نداری
وااااااااااااااااااق
چیه تو هم دلتنگی
وااااااااااااااااااق
چیه تو هم چیزی میخوای
وااااااااااااااااااق
نمیشه
وااااااااااااااااااق
ساکت
وااااااااااااااااااق
من آرامش میخوام
وااااااااااااااااااق
میخوام بخوابم
وااااااااااااااااااق
دیشب میمردی یه واق بزنی
وااااااااااااااااااق
خوب سگه دیشب یکیشو نزدی حالا نمیخواد جبران کنی
وااااااااااااااااااق
سگه میخوام بخوابم
وااااااااااااااااااق
سگه نمیخوام صدای هیچکس رو بشنوم
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
وااااااااااااااااااق
و این داستان ادامه داشت تا صبح
****
امروز فقط توی ویلا بمونم
و از ویلام استفاده کنم
خیلی توی ویلا گشتم
صبح لب صاحل دویدم
طلوع خورشیدو هم نتونست ببینه
چون هوا هم مثل دلم ابریه ابریه
این دویدنها دردو بیشتر میکنه
ضربان قلب بیشتر میشه
درد شدید
اما نباید محلش گذاشت
اگر هم قراره برم اینجا لب ساحل جای خوبیه
میرم لب ساحل میشینم
آب خیلی سرده
شنا به خاطر بارونهای فصلی خیلی سفت شده
اون شن زیبای تابستون نیست
توی دست نمیاد
یکساعتی به همون وضع میگذره
درد کمتر میشه
خیلی کمتر
دلم میخواد ماشینو بیارم لب ساحل برونم
پردنه های مهاجر هم آماده میشن که برن خونه دیگشون
همشون لب این ساحل بکر جمع شدن
با ماشینش میاد لب ساحل
گاز میده
گاز میده
گاز میده
گاز میده
ویراژ
گاز میده
گاز میده
گاز میده
گاز میده
ویراژ
دستی کشیدن روی ساحل خیلی مزه میده
از دور یه خانوادرو میبینه که از اون یکی راهی که به ساحل هست
میان لب ساحل اما باز هم ب ویراژ دادنش ادامه میده
پرنده هارو توی تیکه دوم ساحل میبینه
میرم به سمتشون
با سرعت
توی موجهای ساحل
همه پرنده ها غر غر میکنن و پرواز میکنن
نارحتیشونو کامل نشون میدن
خدا هم صدای نارحتیشونو میشنوه
در آخرین ویراژ میاشین توی شنها گیر میکنه
ماشین هم سنگین
تکونش نمیشه داد
اون دو تا خانواده ای که اومده بودن لب ساحل میان کمک
اما با کمک اونها هم نمیشه درش آورد
من میخواستم ظهر راه بیافتم
امشب نمیخوام اینجا بمونم اما این ماشین در نمیاد که نمیاد
از سال ۱۲ تا ۶ زیر ماشینو خالی کردم تا در اومد
هم گشنمه
هم تشنمه
هم خسته ام
خیس عرقم
تنم درد میکنه
لباسام همه شنی شدن
اعصاب ندارم
و دوباره درد
درد
درد
و
درد
-آقا ؟ امشب اینجارو خالی میکنین
— نه امشب هم میمونم
اما میشه صبح بیای کلیدو ازم بگیری
صبح زود میخوام برم
– هر ساعتی میخوای بری بهم زنگ
بزن میام ازت کلیدو میگیرم
چیــزی نمیخوای؟
— نه ممنون ، خداحافظ
دوش میگیرم
نمیتونم از جام تکون بخورم
راستی گاهی مزه میده آدم بمیره ها
وقتی مزاحم همه هستی
موقعیتهای دیگرونو خراب میکنی
هیچ کس از نبودت ناراحت نمیشه
جای خیلیهارو تنگ کردی
خوب چرا هستی
پس بمیر همرو راحت کن
مردن هم افتخار میخواد که قسمت هر کس نمیشه
مرحوم مغفور ……….
توی باغ دراز کشیدم
تنها….
یه دفعه یاد خواننده ها افتاد
من مرد تنهای شبم ……………
آهای آهای ، یکی بیاد ………..
آآآآآآی ، ای آدمها که بر ساحل نشسته اید ……
من میگم خدا ، دل شکسترو درمون نمیشه کرد …..
پس چرا ای خدا ، منو آوردی به دنیای گنه ، پس چرا ای خدا …..
خدا
خدا
خدا
خدا
خدا
خدا
خداااااا
شب شد
سگ باهام دوست شده
اما من ضعیف شدم
درد دارم
تنم داره میلرزه
گشنگیه شاید
مریضیه
خستگیه
نمیدونم
فقط دیدم که خوابیدم
خوااااااااااااااااااااااااااااب
تا حالا پرواز کردین
تا حالا خودتونو از اون بالاها دیدین
تا حالا شده بمیرین بعد ببینین دارین پرواز میکنین
میری
از تن جدا میشی
تنتو میبینی که روی زمین افتاده
اما
اما
این صدای چیه ؟
از کجا میاد
صدای سگست
چرا منو داری میاری زمین
بزار پرواز کنم
میخوام برم
میخوام نباشم
ولم کن
حالا یه غذا بهت دادم که دادم
سیر شدی ، تشنگیت رفت
خوب به من چیکار داری
نمیخوام برگردم زمین
نمیــــــــــــــــــــخوام
هلم میده
میافتم توی همون اتاق ویلا
ساعت ۳٫۵ صبحه
بارون میباره
باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
…..
گوشیشو بر میداره
آقا من میخوام برم میای کلیدو بگیری
میاد
خوابالوده
معلومه فکرشم نمیکرده یه بچه سوسول تهرانی اینطوری
نصفه شبی از خواب بی خوابش کنه
شیشه ها ماشینو مه گرفته
غبار آلوده
هیچ چیزی دیده نمیشه
بارون میباره مثل سیل
حرکت به سمت شهر آهن و دود
حرکت به سمت بدبختی
حرکت به سمت پوچی
و هنوزم که هنوزه اون پوچی ادامه دارد
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ

====
این حرفای یه دوستم بود که برام تعریف میکرد
خیلی دلش پر بود
خدا بیامرزتش
آدم خوبی بود
رفت که رفت
من موندمو غم تنهایی
و
شما موندینو
من و
۴ تیــــــــــــــــــــــــــــــــر
راستی کیا میان

من آخرینیشو هم نوشتم

من چقدر ثروتمندم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
 
پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
 
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
 
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.
 
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
 
دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم
 

 

( جنازه ای رو گنبد پیامبر (ص)

شاید تا کنون برایتان سؤال شده باشد این برجستگی سبز رنگ روی گنبد سبز پیامبر متعلق به چیست ؟

درجریان تخریب قبور در راستای فعالیت وهابیون در مدینه ، یکی از وهابیون برای تخریب گنبد مطهر حضرت رسول (ص )

و برای بمب گذاری به بالای گنبد می رود که ناگهان صاعقه ای با او برخورد می کند و او همان جا خشک می شود.
بعدها وهابیون هر کاری می کنند که جسد این شخص را از آنجا جدا کنند نمی توانند و نا چار میشوند به این گونه که مشاهده میکنید
آن را پنهان کنند

 

بیمارستان – شمال با یک بلیط(قسمت دوم)

گشنمه
سردمه
ترسیدم
تلویزیونش هم فقط ۳ تا کانال میگیره
این ویلا با این بزرگی یه دایره زنگی نداره؟؟؟؟
خوب حمله به سمت پلاستیکها
یه عالم خوردنی میاره تا بخوره
اما ترکیدن لامپ بدجوری ترسوندش
خوب ساعت شد ۱۲ نیمه شب
دیگه چشام باز نمیشه
خوب وقت خوابه
توی پتوی جای دیگه نمیتونه بخوابه
کیسه خوابو پهن میکنه
میره تو کیسه خواب
تا بخوابه
-خــــوب ، این بالش بادیم ، خوب بخوابم
.
.
.
بــــــــــــــــــام
…..
این چی بود
یه متر میپره!
صدای چی بود
از بیرونه
اما چیزی از پنجره دیده نمیشه
میاد دوباره بخوابه
.
.
.
بــــــــــــــــــام
….
خدای من این صدای چیه?
چراغ قوشو بر میداره
بیرون ویلارو نگاه میکنه چیزی نمیبینه
دورو بره ماشینش هم چیزی نیس
بــــــــــــــــــام
وای خدای من
این صدا از پشت ویلاست که پنجره نداره
خدایا ماشینو میخوان ببرن اشکال نداره
فقط با خودم کاری نداشته باشن
به حساب پول و این چیزا نیان تو ویلا
خدایا
بــــــــــــــــــام
بــــــــــــــــــام
بــــــــــــــــــام
بــــــــــــــــــام
بــــــــــــــــــام
بــــــــــــــــــام
این وضع ادامه داشت تا خود طلوع آفتاب
اما کسی هم توی ویلا نیومد
آفتاب که طلوع کرد برپا
اول از پنجره بیرون رو نگاه کرد
هیچکس بیرون نیست
با احتیاط درو باز میکنه
چاقوشو میگیره دستش میاد توی حیاط
هیچکی نیست
جرات هم نمیکنه بره پشت ویلا
سریع میره توی ماشین و حرکت میکنه
حتی در ویلارو هم نمیبنده
به سرعت فقط میره
تا میرسه رامسر
چقدر تنم درد میکنه
چکار کنم؟
رامسر آبگرم داره!
برم آب گرم
میرسه دم در آبگرم
بستست
یک ساعت توی سرما میشینه
مناظر قشنگ کوه رو نگاه میکنه تا میان درو باز میکنن
– استخر یا وان خصوصی
– وان خصوصی ، لطفا!!!
میرم توی وان
۱۰ دقیقه
۲۰ دقیقه
۳۰ دقیقه
هیچکس نمیاد
تنهای تنهاس
خوب بسه دیگه
بیام بیرون
و میاد بیرون
…..
گشنمه چکار کنم
جایی هم باز نیس
– خوب یه روز صبحانه نخور چی میشه ؟
حرکت به سمت جواهر ده
جاده جواهر ده
با سرعت ۱۶۰
خودش هم ترسیده
صدای لاستیکاش توی دره میپیچه
صدای ترمزهاش درختارو هم میلرزونه
میره و میره تا میرسه به جراهر ده
دلم نخواست
برمیگرده ، فقط چون دلش نخواست
ظهر شده
میره سمت ویلا
تا ماشینو نگه میداره
میبینه صاحب ویلا میاد سمتش
– آقا من صبح ساعت ۸ اومدم بهتون سر بزنم
ببینم چیزی نمیخواین دیدم نیستین
— صبح زود رفتم آب گرم
– کاری داشتین بهم بگین ، چیزی خواستین بهم بگین (با تاکید روی چیزی)
— نه ممنون ، خدانگهدار
** میدونم صبح برای چی اومدی
اومدی ببنی من تنهام یا سرت کلاه گذاشتم
اومدی دیدی تنهام حالا روی چیزی تاکید میکنی
میره توی ویلا
گرسنشه
حوصله درست کردن چیزی نداره
اول میره دوش میگیره
بعد اصلاح
بعد هم حمله به سمت یه رستوران
***
— آهای شاگرد ببین آقای محترم چی میخوان
— آقا بفرمائین ، کجا میخواین بشینین؟
– اونجا کنار پنجره
— بفرمائین
صندلیرو میکشه کنار تا بشینم
بعد صندلیرو هل میده تا راحت باشم
— چی میل دارین
– کباب ترش داری؟
— بله آقا
– کباب بیار
— چشم ، با برنج
– بیار
–ماست موسیر
– بیار
— سالاد
– بیار
— دوغ
– بیار
— دلستر
– بیار
— زیتون پرورده
– بیار
— سبزی
– بیار
— سیر ترشی
– بیار
— همرو بیارم
– آره همرو بیار ،‌گردو هم میخوام ،‌باقالی هم میخوام
مخلفات کامل باشه ، یه شیشه آب معدنی بزرگ هم بیار
شاگرده میره
نگاهی میچرخونه توی رستوران
یه خانواده ۱۵ یا ۱۶ نفره نشستن دارن غذا میخورن
معلومه که میخوان برن عروسی
از حرف زدن دایی خانواده معلومه ، یه ماشین دیگه هم باهاشون بوده
اما خیلی عقب افتاده
البته قرار میزارن توی سالن عروسی همدیگرو ببینن
حین سفارش غذا حواس پدر خانواده و یکی از بچه ها به سفارش اون بوده!!!!
——
میزش پر میشه از همه اون چیزایی که سفارش داده
میشینه و یک ساعت غذا میخوره
یک ساعت
آخر سر از نگاههای صاحب مغازه که میخواد مغازشو ببنده و بره خونش
میفهمه که دیگه باید بره
آخه شمالیها خیلی دیر بشه ساعت ۲ مغازرو تعطیل میکنن
میرن خونه کنار زن و بچشون غذا میخورن و یه خواب حسابی انجام میدن
حساب میکنه و میره سمت ویلا
خوابش میاد
دیشب نخوابیده
میره توی اتاق باز هم درهارو قفل میکنه
میخواد بخوابه
چ
شاشو میبنده
بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب
بامــــــــــــــــــــــــــب
………….

بیمارستان – شمال با یک بلیط(قسمت اول)

خیلی ضعیف شده بود
نمیدونست چکار کنه
اینطرف نه
اونطرف نه
مقابل نه
فقط خودش بودو خودش
مریض بود
۲۰ روز بود بیمارستان قلب بستری شده بود
تازه با اینکه ۲۰ روز بستری بود دکترا نمیدونستن مشکل از چیه
فقط درد بود و درد
دیگه هیچکی هم نبود نوازشش کنه
کسی نبود که بگه آخه دردت چیه ، مرگت چیه؟
چرا سر کار نمیری؟
چرا همش خونه ای یا بیمارستان میری؟
زمان میگذشت و زندگی به همین شکل ادامه داشت.
تا یک روز صبح
ساعت ۴٫۵
-من میخوام برم شمال!!!!
-کجا؟
-شمال!
-تنها؟
-آره!
-الان؟
-آره!
-کدوم شهر؟
-نمیدونم و خداحافظ!!!!!!!
سوار ماشین آخرین مدلش شد
گازشو گرفت به سمت کرج
چه سرعتی داره این ماشین
۱۴۰ رو بدون ناراحتی میره
رسید کرج
میخواست بره چالوس
اما جاده بسته بود
چکار کنم؟
بمونم شاید باز بشه!!!
نه !
من که برنامه ای ندارم
پس میرم ، اما از جاده رشت
پس حرکت کرد
باز هم با همان سرعت ، البته کمی بیشتر
کرج ، کردان ، طالقان ، هشتگرد ، قزوین ، محمد شهر
لوشان ، رودبار ، منجیل ، امام زاده هاشم …
کدوم طرف برم؟
رشت یا سنگر؟
سنگر ، آستانه ، لاهیجان ، لنـگرود ، رودسر ، کلاچای !!!
بازم برم ؟!
نه خسته شدم
۸ ساعت الکی دارم میام
کنار جاده یه تابلو دیده میشه : ویلا!!!!
میزنه کنار
– خانم ویلا کجاست ، لب دریاست یا جنگلیه؟
– لب دریاست .
– کجا هست؟
– اون آقارو میبینی اون طرف ، برو پیشش.
– ممنون.
– آقا؟
– ویلا کدومه
– همینه که میبینی
لب دریاست
حیاط داره
دو تا باغ بزرگ داره
ساحل اختصاصی داره و ….
– شبی چند ؟
– ۳۰٫۰۰۰
– بفرما اینم ۶۰٫۰۰۰ ، کلید لطفا ؟
– کارت شناسایی داری؟
– اینم کارت ، کلید لطفا و خدانگهدار.
مستقیم تو ویلا ، لباسها در میاد و مستقیم زیر دوش آب سرد
هوا پاییزیه با اینکه هوا خیلی سره ، نیم ساعت زیر دوش بود.
-اصلاح کنم ، شدم شیخ پشم الدین کشکولی.
خوووب
ظهر شده
ناهار چی ؟
هرچی پول داشتم دادم به یارو
حالا شدم بی پول
خوب خدا عمر بده به صندوق عقب
***** کنسرو لوبیا + کنسرو تن ماهی
هر دو گرم میکنم و گرم ….
خوب تو ویلا که مزه نمیده غذا بخورم
-سردت نیس بچه ، تازه دوش گرفتی؟
نه
غذا که گرم شد میره وسط باغ
با چی؟
با سفره که روی کاپوت ماشینه میره وسط باغ وایمیسده
اول زیر انداز
بعد کیسه خواب
بعد دیسکو
حالا غذا
میخوره
میخوره
میخوره تا در مرز ترکیدنه
دیگه بسه
حالا زیر درختا خوااااااب
چه خواب زیبا و راحتی
درد هم هستا با هم دوس شدن اما اون هم خوابش برده
خوب هوا داره غروب میکنه
میره چابکسر
اینم بانک و این هم جیب پر پول
مستقیم حمله به یه سوپری
دو تا دست پر حرکت به سمت ماشین
حرکت میکنه به سمت نا معلوم
بوق؟
بـــوق ؟
بــــــــوق ؟
نمیزنه
وای نپیچ
با دهن میگه بوق
این بوقه نمیزنه
مستقیم به سمت تعمیرگاه
-آقا این ماشینه بوق نمیزنه
– اینجا بوق بیشتر از ترمز اهمیت داره
– بله لطفا یه بوق خفن بزار برام
……
باز جیبها خالی شد
حرکت به سمت ویلا
دیگه شبه ، تو دلش میگه رسیدم ویلا میرم لب ساحل
خـــــــــــــــوب
از کلاچای رد شد
همه چراغها خاموشه
۱۰۰ متر
باز خاموشه
۲۰۰ متر
باز خاموشه
۳۰۰متر
باز خاموشه
وای تا چشم کار میکنه چراغ همه ویلا ها خاموشه
ویلارو پیدا میکنه اما چرا تا جایی که چشم کار میکنه اینجا چراغا خاموشه
یعنی تو این همه ویلا هیشکی نیس.
(آیکون بهم خوردن دندانها)
لب دریارو بیخیال
میره تو ویلا
ماشینو قفل میکنه
در اول ویلا قفل
نرده آهنی قفل
در اتاق قفل
در حموم قفل
درد توالت قفل
خوب پنجره ها هم بسته
تلویزیون رو روشن میکنه تا نترسه
پلاستیکهارو تو ماشین جا گذاشتم
دوباره درها باز به سرعت به سمت ماشین
پلاستیکارو بر میداره به سمت ویلا میدوه
بامــــــــــــــــــــــــــب
لامپ حیاط میترکه
باز هم ترس بیشتر میشه
درها مجددا قفل و حرکت به سمت اتاق خواب
.
.
.
گشنمه
سردمه
ترسیدم
تلویزیونش هم فقط ۳ تا کانال میگیره
این ویلا با این بزرگی یه دایره زنگی نداره؟؟؟؟
خوب حمله به سمت پلاستیکها
یه عالم خوردنی میاره تا بخوره
اما ترکیدن لامپ بدجوری ترسوندش
خوب ساعت شد ۱۲ نیمه شب
دیگه چشام باز نمیشه
خوب وقت خوابه
توی پتوی جای دیگه نمیتونه بخوابه
کیسه خوابو پهن میکنه
میره تو کیسه خواب
تا بخوابه

>-خــــوب ، این بالش بادیم ، خوب بخوابم
.
.
.
بــــــــــــــــــام
…..
این چی بود
یه متر میپره!
صدای چی بود
از بیرونه اما چیزی از پنجره دیده نمیشه
میاد دوباره بخوابه
.
.
.
بــــــــــــــــــام
….